شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
عرفان نظر آهاری
وقتي که تو ۱ ساله بودي،
اون بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد ...
تو هم با گريه کردن در تمام شب
از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون،
بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که
وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله
بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف
اتاق، ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون
برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي
کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت
کرد تا به مهد کودک بري.
تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردي
!
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات
همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي
...!
وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال
خريد.
تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن
بستني به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۹ ساله
بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي
ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۰ ساله
بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و
از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون
اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
وقتي که
۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم،
ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي
تلوزِيِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و
بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد
که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه
اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک
ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن
نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون
از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
تو
هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶
ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت که مي تونستي
ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام
شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که
۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي
کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که تا تموم شدن جشن، پيش مادرت
نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت
رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش
تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي
جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان
همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي
که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده
ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو
باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن
فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي
توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳
ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر
کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي
که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد
اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي
و صدايي که ناشي از خشم بود فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي
که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو
پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي
شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب
کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص
ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش
تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰
ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو
هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰
ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با
سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!
و
سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره و تمام کارهايي که در حق مادرت
انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...
-----------------------------------------------
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن :
مادر دوستت دارم ...
اسب سرکش در سينه ليلي
ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
عرفان نظر آهاری



